دلم تنگ است.
بيا ای روشن... ای روشن تر ازلبخند،شبم راروزكن
درزيرسرپوش سياهی ها دلم تنگ است.
بيابنگرچه غمگين وغريبانه دراين ايوان مالامال دلی خوش كرده ام بااين پرستوها و ماهی هاواين تالاب مهتابى.
شب افتاده است و من تنها و تاريكم...
و در اين ايوان من،ديريست در خوابند پرستوها و ماهی ها و آن نيلوفر آبى بيا اى مهربان با من
بيا اى ياد مهتابى
عقاب درآغاز پرکشیدن گاه پر می ریزد
اما در اوج حتی از بال زدن هم بی نیازاست.
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام وپرسش وخنده
هر روز قرار روز آینده.
عمر آینه بهشت اما . . . آه
بیش از شب وروز تیرو دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از این دریچه ها بسته ست.
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد